در سوگ خورشید یازدهم چهارشنبه 31 دسامبر 2014

دریا به دریا، موج غم از سینه خالی می‏کنم
صحرا به صحرا با غمت، آشفته حالی می‏کنم
با نغمه‏های نوحه‏گر، هم‏رنگ باران می‏شوم
یاد از نگاه عاشقت، یاد از زلالی می‏کنم!
تا بشنوم یک پاسخی، از داغ بی‏پایان تو هر جمله از بغض گلویم را، سئوالی می‏کنم
آه، ای تمام تنهایی! ای تمام غربت! آیا کسی از ژرفای غریبی‏ات آگاه شد؟ آیا کسی غریبانه‏های اندوهت را شناخت؟
آیا کسی پی به راز نگاهت برد؛ آن گاه که عطر حضورت را فوج فوج دشمن، در میان گرفته بود و چون گل، در احاطه چشمانی خوارتر از خار، درس مهر و عاطفه، به آسمان و زمین می‏آموختی؟
انگار، آستان کبریایی خانه‏ات، دانشگاه احساس فرشتگان بود؛ فرشتگانی که عاشق شدن را از تو آموختند و با تو، عشق الهی را تجربه کردند؛ عشقی که تو را در حصار تنهایی ـ دور از وطن و تحت نظر ـ قرار داده بود، عشقی که تمام موجودات را وادار می‏کرد، تا به ارتفاع نگاهت سجده، و ژرفای شکوهت را در عرش، جستجو کنند.
مولای من! اگر آفتاب می‏درخشد، به نام توست! اگر ماه می‏دمد، به احترام توست!
اگر گل می‏خندد، اگر آبشار می‏رقصد و اگر پرنده می‏خواند، به خاطر تو و عشق آسمانی توست که جلوه جاودانی حیات را به تماشا گذاشته است!
… آن روز، تن رنجوری که داغ غربت بر دل، خستگی‏هایش را پشت سر می‏گذاشت، در بهار جوانی، به تجربه خزان نشست و همسایگی عرش را برگزید؛ مردی که کوردلان «بنی عباس»، به آفتاب جمالش رشک می‏بردند؛ کوردلانی که با چهره‏های سیاه، اندیشه‏های سیاه، دست‏های سیاه و جامه‏های سیاه، جهل مجسّم تاریخ بودند؛ جهلی که حتی «بوجهل و بولهب» را شگفت‏زده می‏کرد!
آن روز، نگاه تاریخ، شاهد غربت امامی بود، که هم‏چون جدش، امام موسی کاظم علیه‏السلام ، تشییع می‏شد؛ امام غریبی که تنهایی‏اش را آسمان، هیچ‏گاه فراموش نخواهد کرد! امام غریبی که تنها فرشتگان الهی، پرستارانِ خلوت رنجوریش بودند!
اَلسَّلامُ عَلیْکَ یا وَلیَّ النِّعَم؛ السلام علیکَ یا هادیَ الْاُمَمْ؛ السلام عَلیک یا سَفینَةُ الْحِلْم؛ السلام علیک یا اَبَا الاِمامِ الْمُنْتَظَر؛
مولا جان!
آدینه همیشه بوی باران دارد آیینه، غبار غم به دامان دارد
وا کن کمی از راه تماشا، ای اشک! امروز دلم دوباره، مهمان دارد
درود بر تمام تنهایی‏ات، که حتی از دیدن فرزند، محرومت کردند! درود بر غربت دیر آشنایت، که یاد مدینه را در نگاهت زنده می‏کرد! درود بر عطر کلامت، که حضور بهاری‏ات را به سراسر گیتی، بشارت می‏داد! درود بر جهاد فی سبیل‏اللّه‏ تو، که پایانش به «شهادت» ختم شد.
مولا جان! دست‏هامان خالی، چشم‏هامان پر از اشک و سینه‏هامان از داغ شهادتت، لبریز است.
فانوس به خون نشسته مژه‏هامان را نذر سقاخانه عشق می‏کنیم و پیشانی ارادت به آستان آسمانی‏ات می‏ساییم؛ گوشه چشمی به ما کن، مولا!
سردار عاشق
عباس محمدی
حلقه محاصره، تنگ‏تر و تنگ‏تر می‏شد. حتی دیوارهای خانه‏ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود. در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانه‏ات را؛ جایی که نفس‏هایت را می‏شمردند، ذکرهایت را، پلک زدن‏هایت را، نمازهای طولانی‏ات را، آیات خیس قرآنی که می‏خواندی.
بیشتر از هر کس و هر پرنده‏ای، حال پرنده‏های گرفتار را می‏فهمیدی.
دنیایت را تنگ‏تر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.
دور تا دورت، سپاه بود و سرباز و تو همچون سرداری، در محاصره این همه سرباز بودی؛ سرداری بی‏سپاه که با هیچ‏کس سر جنگ نداشت، سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعه‏ای را فتح نکرد، با سربازانی که اطرافش بودند. اگر فتحی هم داشت دل‏های عاشقانی بود که بوی حقیقت را از نفس‏هایش فهمیده بودند.
سردار فاتح جان‏های بی‏قرار بود؛ سرداری بی‏سپاه، سردار عاشق، سردار بی‏شمشیر، آشنای پرنده‏های در قفس. رودها، مسافر دریای چشم‏هایت شدند، ابرها، شانه‏هایت را می‏پرسیدند. بهارها، رد پایت را می‏جستند تا سبز شوند. نسیم‏ها، آرزوی بوسیدن لب‏هایت را داشتند. ستاره‏ها، در آرزوی مردن بر سقف خانه‏ات، به خواب می‏رفتند و ماه، از آه‏هایت زنده می‏شد.
هنوز خاک‏های باران خورده، بوی روزهای دلتنگی ابرهای بی‏قرار دیدنت را می‏دهند.
روزهاست که تنهایی، بر تن ورم کرده زمین عرق می‏کند؛ اما تو نیستی تا غربت در سایه بلندت ساعتی تلخی‏ها را فراموش کند.
حضور آسمانی
خدیجه پنجی
گویا واقعه‏ای رخ داده است که بادها این‏گونه پریشانند که رودها این‏قدر بی‏تابانه می‏خروشند، که ابرها ناله‏کنان می‏گریند که زمین این‏قدر احساس غریبی می‏کند!
گویا واقعه‏ای رخ داده است که صدای بی‏تابی و ضجه فرشتگان، در آسمان‏ها پیچیده، که اندوه و غم، بر در و دیوارها سایه انداخته، که سامرا سر در گریبان حزن فرو برده!
شاید مصیبتی بزرگ، دامن‏گیر خاک شده است.
آه، ای یازدهمین ستاره درخشان عشق! روشنان حضورت را از آسمان سامرا مگیر؛ تاریکی، افق‏های پس از تو را تاب نمی‏آورد.
سایه مهربانی‏ات را از سر دنیا نگیر؛ دست‏های یتیمی خاک، تا ابد به جست‏وجوی وجود بهارانه‏ات، در به در خواهد شد.
اگرچه سخت می‏گذرد برایت، اگرچه لحظه‏هایت سرخند و دلگیر، اگرچه دورت حصاری کشیدند تا فاصله‏ای باشد بین تو و دنیا، اگرچه دست‏های «معتمد»ها، تو را پنهان کردند از چشم‏ها؛ تنها از ترس حقیقت محضی که از خانه تو برخواهد خاست تا عدالت را در زمین فراگیر کند، کسی که پاره تن تو بود و وارث بعد از تو! سایه‏ات را از سرِ زمین مگیر!
هر چند دیوارهای فاصله «بنی‏عباس» بلندتر می‏شد، عطر حضور آسمانی تو بیشتر منتشر می‏شد.
هر چه دایره محاصره «معتمد»ها تنگ‏تر می‏شد، میدان جاذبه عشق و محبت تو گسترده‏تر می‏شد.
تو در احاطه کینه‏ها و نفرت‏ها، در حصار جهل و دشمنی گرفتار بودی و آن‏گاه، با سرانگشت معجزه و غیب، بند از پای گرفتاران می‏گشودی.
آه، مولا! ماجرای تو و کودک دلبندت، آتشی انداخته بود به جان کوردلان که می‏پنداشتند می‏توانند حقیقت محتوم جهان را عوض کنند.
چه زیبا جان‏ها را به عطر حضور یگانه فرزندت آشنا کردی! چه زیبا فلسفه غیبت و ظهور موعود را بیان کردی؛ جان‏ها هنوز در آتش انتظار موعود شعله‏ورند.
و امروز، روز توست؛ روز تشییع غریبانه تو بر بال فرشته‏ها، روز رهایی تو از حصار «معتمد»ها.
حجت یازدهم
حجت یازدهم نور ولایتْ حَسَنم
کینه اهل ستم کرده جَلای وطنم
پدر ختم امامان، وصی ختم رُسل
ولی امر خدا واقف سرّ و عَلَنم
والد حجت ثانی‏عشر و ناصر دین خدا
مالک مُلک وجود و ولی مُؤتمنم
معتمد زهر خورانیده مرا از ره جور
کین‏چنین سوخته بال من و فرسوده تنم
سامراء ماتمکده
عسکری از دار فانی دیده بسته
گرد ماتم بر رخ مهدی نشسته
گشته سامرا دوباره وادی غم
بر پدر، صاحب زمان بگرفته ماتم
عازم جنت شده با قلب سوزان
نزد زهرا و پیمبر گشته مهمان
او به دست معتصم گردیده مسموم
قلب پاک انورش را کرده مغموم
شست و شو داده پسر جسم لطیفش
شد به سامرا مکان قبر شریفش
تجلی یازدهم
محبوبه زارع
تجلی یازدهم که بر طلوعی بی‏زوال تکیه دارد، درد را چه عمیق درک کرده است، تبسم قدسی لحظاتش، همه صبر بود و اشک‏های هماره نیمه شب‏هایش، تمام شوق وصال!
می‏دید و می‏نگریست که حقارت دنیا، در تغافل مردم، به ارزشی جدال برانگیز تبدیل شده است. رنج می‏برد از این که انسان، آن سوی این هیچستان خاک را جست‏وجو نمی‏کند و به فراتر از خود نمی‏اندیشد!
مهربانی محض بود و صبر تمام! زنجیرهای اسارت را بر دست و پای خود تحمل کرد تا مردم، زمین‏گیر نشوند؛ تا جهانی را از اسارت در خاک برهاند.
در موضع علم و مناظره، مقتدرانه قد علم کرد تا انسان را از جهالت دست و پاگیر خویش نجات دهد. پایگاه‏های مردمی‏اش، گسترده‏ترین مدرسه‏های خودسازی و جامعه‏پروری بود. اما افسوس که کم بودند آنان که این را فهمیدند!
چه غریبانه گذشت!
زهد، کمترین محصول درخت ایمان اوست و کرامت، کوتاه‏ترین سایه شاخ و برگ‏های عظمتش. مدینه، از ربیع‏الاول ۲۳۱ هجری، موازنه حضور او را در خاک دنبال می‏کرد و در جست‏وجوی مجالی برای عرضه حقیقت او به بیکرانه‏ها بود. تا آن‏که سامرا، بلوغ پذیرش او را در خود حس کرد و چیزی نگذشت که امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سکونت در آن دیار را برگزید.
اینک امامی ۲۸ ساله، در گوشه سامرا سر بر بالین شهادت می‏گذارد. شش سال است که بار سهمگین ولایت را بر شانه‏های شکوه و استوار خویش حمل می‏کند. نه… نه… نه بر شانه‏های خسته و نه بر دوش زخمی خویش، بلکه این رسالت آسمانی را در ژرفای باور و در اعماق جان خویش، ثبت کرده است.
معتمد عباسی، تا لحظه‏ای دیگر، به خواسته بزرگ خود می‏رسد. سال‏های اسارت و غم، سال‏های غم و تنهایی روزهای تنهایی و سکوت… آه، غریبانه گذشت؛ چه معصومانه سپری شد!
رفت و فردا را به موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف) سپرد
امام، دل به فردایی سپرده است که موعودش علیه‏السلام ، حقیقت دین را فریاد زند. می‏رود و دنیا را با همه فرازها و نشیب‏هایش، با همه پستی‏ها و بلندی‏هایش به او می‏سپارد. به او می‏سپارد، دردهای نهفته‏ای را که جز در و دیوارهای اتاق کوچکش در سامرا، احدی تاب گفتنش را نداشت.
اسارت و سکوت حسنی علیه‏السلام باز هم در قصه حماسی او رقم خورده است. باشد تا خروش و فریاد حسینی‏اش، نصیب فرزندش مهدی(عج) شود.
مرثیه‏سرای تو و چشم انتظار فرزند توایم
مصطفی پورنجاتی
از کودکی‏ات، سجود و سیر و سلوک، به سیمایت نور می‏افشاند و عرفان، رخ‏آرای تو گشته بود. وقتی بر شانه‏های تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس کج نهادان، آرزده شدی. پرنده روح تو اما به هیچ میله و قفلی تن نداد؛ که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
روزها با تشنگی کام تو، با روزه و شب‏ها با ناله و نوای مناجات تو پیوسته، رنگ خدا می‏گرفت. آن رنج‏ها و عسرت‏ها را به صبر و سکوت، به شیوه نیای بزرگت علی علیه‏السلام از سر گذراندی و با حضور گسترده کلامت بر سرزمین‏های شیعیان، دل‏آرامشان شدی. این حضور گرم، از آنِ ارشادگری‏های تو بود.
سیره و سریرت تو، به سان کهکشانی از نور و منظومه‏ای از ستارگان شب، مرز پیدا کردن راه بود از بیراهه، و بدعت‏ها و کژی‏ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه می‏نمود.
آهسته آهسته، روی در پرده می‏کشاندی تا دلدادگان کوی تشیع را به شیوه مهدی‏ات مأنوس کنی که: آفتاب می‏خواهد روی در نقاب ابر کشد و تا زمانی دور، این‏گونه بتابد.
مرثیه‏سرای هجرت توییم و همچنان چشم انتظار رونمایی آفتاب.
«ما در انتظار رویت خورشیدیم»
پدر روزهای انتظار
عباس محمدی
هر شب که دلم برای تو تنگ می‏شود، ابرها در فراق، با من گریه می‏کنند. کاش به جای خاک، از کلمه آفریده می‏شدم تا سراپا شعر می‏شدم در ستایش تو!
تو، پدر غم‏های شیرین روزهای انتظاری. گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشک‏هایم، مرغان دریایی‏اند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جست‏وجو می‏کنند. اشک‏هایم، کبوترانی‏اند که آرزو دارند گره دخیل‏هایی شوند که به ضریحت بسته شده است.
بیست و ششمین بهار که پرپر شد
بالش شب‏هایم خیس می‏شود از خیال ۲۶ بهاری که کوتاه‏تر از همه پروازها، گذشت. عمری گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از ۶ سال امامت مهربانی‏هایت بگوید.
هنوز تنگنای روزهای زندان‏های پی در پی تو، گلوی جهان را می‏فشارد.
جهان مسموم، هنوز سرفه می‏کند.
از روزی که تو مسموم شدی، بادها هر ثانیه سرفه می‏کنند.
بوی رفتنت، خبر شهادت داشت. پرنده‏تر از همه ابرها رفتی. رفتی، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمین خورشید بشکند و عطر عدالت، مثل باران‏های بهاری، جهان را فرابگیرد.
شش سال امامت در سه ظلمت فراگیر
شش سال، خورشید امامتت، بی‏وقفه می‏تابید تا لبخندهایت، جهانی را معطر کنند. اما سه ظلمت فراگیر، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هیچ روزنی، عطر نورانی‏ات را حس نکند؛ سه قفس تنگ که نفس را تنگ می‏کردند، پرندگی‏ات را اسیر کردند. سامره، شش سال زندان پی‏در پی‏ات شد و دیوارهای بسته، خستگی مدامشان را در عبادات مدامت گریه می‏کردند.
می‏رود؛ ولی خشنود و نگران
حسین امیری
می‏گفت «زیبایی چهره، جمال برون است و زیبایی عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بیماری، به یغما برده؛ در حالی‏که ۲۸ بهار، بیشتر از عمرش نمی‏گذرد. می‏رود در حالی که از وصال خشنود است و برای امام خردسال نگران است.
خسته از نادانی و پراکندگی امت
«نادانی دشمن است» سربازخانه معتمد، قلعه پرستش نادانی است. تن رنجور امام علیه‏السلام چگونه تحمل کند این همه دشمن و نادانی را؟
تن امام بیمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختی زندان‏های طولانی مدت؛ بیمار این همه نادانی قوم جور است.
کلید معرفت زمانه می‏رود. باب علم نبوت پر می‏گشاید؛ در حالی که خسته است از جهل و حسادت خلیفه و از پراکندگی امت.
نامه‏ای که به امام عسکری علیه‏السلام نوشته نشد
روح‏اللّه‏ حبیبیان
کوچه‏های شهر برایش غم‏بارتر از همیشه بود. با خود می‏گفت: «باز هم با دست خالی به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شیعیان نیز حال و روزی بهتر از او نداشتند، اما مشکلات اقتصادی، بیش از همه وقت، گریبانش را گرفته بود. چندین بار خواست به امام عسکری علیه‏السلام نامه‏ای بنویسد و درخواست کمک کند؛ اما شرمساری، مانع می‏شد. دقایقی بیش از ورودش به خانه نمی‏گذشت که صدای در را شنید. با خود گفت: باز هم یکی از طلبکارهاست؛ خدا به خیر کند! اما وقتی در را گشود، مردی را دید که کیسه‏ای و نامه‏ای را به وی داد و به سرعت رفت. چشمانش که به یکصد دینار طلای درون کیسه افتاد، شگفتی‏اش بیشتر شد. اما وقتی نامه را گشود و دست‏خط مبارک امام حسن عسکری علیه‏السلام را دید، همه چیز برایش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتی داشتی، خجالت نکش و شرم مکن؛ بلکه آن را از ما طلب نما که ان‏شاءاللّه‏ به خواسته‏ات خواهی رسید».
آينه حسن
اي که خورشيد فلک محو لقاي تو بود
ماه را روشني از نور ضياي تو بود
تويي آن آينه حسن خداوند کريم
که عيان نور الهي زلقاي تو بود
معدن جود و سخايي تو که از فرط کرم
دو جهان ريزه‏خور خوان عطاي تو بود
ولي حق حسن العسکري اي آن که قضا
مجري امر تو و بنده راي تو بود
حجت‏يازدهم نور خداوند جلي
اي که ايجاد دو عالم ز براي تو بود
من کجا مدح و ثناي تو توانم گفتن
که به قرآن خدا مدح و ثناي تو بود
نه همين جاي تو در سامره تنها باشد
که به دلهاي محبان تو جاي تو بود
بي‏ولاي تو عبادت زکسي نيست قبول
شرط مقبولي طاعات ولاي تو بود
نسبت قامت‏سرو تو به طوبي ندهم
زآن که طوبي خجل از قد رساي تو بود
چه غم از تابش خورشيد قيامت دارد
آن که در روز جزا زير لواي تو بود
همه شب قرب جوارت زخدا مي‏طلبم
که مرا در سر شوريده هواي تو بود
در جوار تو زحق خواهش جنت نکنم
جنت ما به خدا صحن و سراي تو بود
ديده گريان نشود روز جزا در محشر
هر که گريان به جهان بهر عزاي تو بود
تو ظهور پسر خويش طلب کن زخدا
چون که مقبول خداوند دعاي تو بود
تا ابد بر تو و اجداد کرام تو درود
غير از اين هر چه بگويم نه سزاي تو بود
«سيد محمد خسرو نژاد»
عالم منوّر است ز انوارعسكرى
عالم منوّر است ز انوار عسكرى
خورشید و ماه و زهره و پروین و مشترى
شاهنشهى كه شمس و قمر از جمال او
كسب ضیاء كرده ز انوار داورى
مخلوق آسمان و زمین و كُرات را
یزدان نموده خلق ز آن نور باهرى
آن خسروى كه بر مَلَك و جنّ و آدمى
از علم و حلم و جاه و شرف كرده سرورى
فرزند مصطفى و علىّ، زاده بتول
زینت فزاى مذهب و آئین جعفرى
از بهر او بود همه اشیاء این جهان
تخت و نگین و مُلك سلیمان و قیصرى
اعجاز انبیاء همه ظاهر بود از آن
شاهنشهى كه كرده به اسلام یاورى
یوسف كجا به حُسن جمالش رسد كه او
خُلق عظیم دارد و حُسن پیمبرى
جان ها فداى جاه و جلال تو اى حَسن
كان حجّتى كه حجّت قائم بپرورى
این فخر بس كه مهدى موعود از تو است
آن كو به پا كند روش دادگسترى
بنیاد كفر و ظلم و ستم را به هم زند
با بازوى ید اللّه و با تیغ دادگسترى
جواد مقدس كربلایی
سجده های انتظار
سامرا اى شاهد شبهاى من
خوشه چین خرمن غمهاى من
مرغ دل از خاك تو پر مى‏كشد
جام كوچ سرخ را سر مى‏كشد
اینهمه غم كه دلم را پر نمود
قامت خورشید را خم كرده بود
گاه رنجور از اسارت مى‏شدم
شاهد صدها جسارت مى‏شدم
گاه مى‏شد از جفاى ناكسان
مى‏شدم همخانه با درّندگان
مانده خورشید توانم در شفق
نیست در عُمق نگاه من رمق
چار ساله كودكم با چشم زار
مى‏كشد در سجده هایش انتظار
او پراز احساس درد بى كسى است
اشك چشم او پراز دلواپسى است
ساقى یك جرعه آب زمزم است
زخم تشنه بودنم را مرهم است
مثل من كه خوانده‏ام او را به بر
فاطمه خوانده است او را پشت در
بر غریبى على مؤمن شده
شاهد جان دادن محسن شده
او كتاب پر ز درد فاطمه است
یوسف صحرا نوردِ فاطمه است
انتقام فاطمه در خشم اوست
ذوالفقار مرتضا در چشم اوست
او بود احیاگر قرآن و حج
شیعیان اَلصّبر مِفْتاحُ الْفَرَج
جواد زمانی
آفتاب مهر
اى آفتاب مهر تو روشنگر وجود
در پیشگاه حكم تو ذرات در سجود
اى میر عسكرى لقب اى فاطمى نسب
آن را كه نیست مهر تو از زندگى چه سود
علمت محیط بر همه ذرات كاینات
فیضت نصیب، بر همه در غیب و در شهود
تاریخ تابناك حیاتت، گر اندك است
بر دفتر مفاخر اسلامیان فزود
عیسى دمى و پرتو رأى منیر تو
زنگار كفر از دل نصرانیان زدود
این افتخار گشته نصیبت كه از شرف
در خانه تو مصلح كل دیده برگشود
اى قبله مراد كه در بركة السّباع
شیران به پیش پاى تو آرند سر فرود
قربان دیده اى كه به بزم تو فاش دید
جاى قدوم عیسى و موسى و شیث و هود
قرآن ناطقى تو و قرآن پاك را
الحق مفسّرى، ز تو شایسته تر نبود
دشمن بدین كلام ستاید ترا كه نیست
در روزگار، چون تو به فضل و كمال و جود
شادى به نزد مردم غمدیده نارواست
جان ها فداى لعل لبت كاین سخن سرود
مدح شما، ز عهده مردم برون بود
اى خاندان پاك كه یزدانتان ستود
از نعمت ولاى شما خاندان وحى
منّت نهاد بر همگان، خالق و دود
اى پورهادى، اى حسن العسكرى ز لطف
بپذیر، از «مؤید» دلخسته این درود
مؤید
غروب خورشید یازدهم
ابوسهل نوبختی نیز چون بسیاری از شیعیان، از بدی حال امام حسن عسکری علیه‏السلام آگاه بود. دیگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمی‏داد به خانه امام برود. وارد اتاق که شد، همسر امام، «نرجس خاتون» و «عقید» غلام فداکار حضرت را دید که در گوشه‏ای، ساکت نشسته‏اند. نگاهش که به چهره امام افتاد، بی‏اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. «آه خدایا! آیا این همان حجت تو بر زمین است که به دست سفاکان و ظالمان به این حال و روز درآمده؟ مگر نه اینکه ۲۸ سال بیشتر ندارد؟ آیا تقدیر او هم شهادت در جوانی است؟» نگاه عقید را که دید، فهمید باید خود را کنترل کند. بغض گلوگیر خود را فروخورد و در حالی که شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زیرلب زمزمه کرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه‏ عَلَی القَومِ الظالمین».
پیام‏های کوتاه:
* ردپاهای گمشده‏ی ما، مسافران توفانند که پی عطر تو می‏گردند.
* هر قدم که به تو نزدیک‏تر می‏شویم، عطر بهشت را بیشتر حس می‏کنیم.
* مگر حرمت را بر آسمان هفتم بنا کرده‏اند که این همه ابر بارانی، بر شانه ما می‏گیرند؟
*فرسنگ‏ها سنگ را به شوق زیارت حرمت، با بادها می‏دوم و با رودها آواز می‏خوانم؛ شاید در پای تو کبوترانه بمیرم.
* شیعه را خاک غم بر سر می‏باید و بازار دل، تا ابد سیاه‏پوش و آسمان دین را باران باران و اشک و اشک!
* وقتی امامی می‏رود، نیمه‏ای از عشق امتش را با خود به خاک می‏برد…
*شهادت، عشق است. فرزند غایبش را سر سلامت بگویید و باران اشکتان را در بی‏شکیبی انتظار، بهانه سازید!
* شهادت امام حسن عسکری، بهار جوشش خون شیعه است در غم غیبت.
* مولای غایب غریبم! سرسلامت باد ما را در غم بابای شهیدت پذیرا باش؛ ای غمگین‏ترین شیعه در عصر غیبت!
((روابط عمومی))
منابع:
ماهنامه گلبرگ، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، شماره ۱۵
ماهنامه اشارات، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، شماره ۴۸
ماهنامه اشارات، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، شماره ۸۳
ماهنامه اشارات، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، شماره ۹۵
ماهنامه پاسدار اسلام
موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل بیت(علیهم السلام)
مفاتیح الجنان

نظر بدهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه های دوستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

افتخارات